بله، بله دکتر بور...
سلام
من يکجورايي شبيه بچههايي شدم که دير برگشتن خونه روشون نميشه که در بزنند.
من عليرضا هستم و قبلاً آقای معين را در اين وبلاگ اذيت میکردم مدتی بود که فقط از سر تنبلی اينجا چيزي ننوشته بودم
نميدانم اسم دکتر فاينمن را شنيديد يا نه ؟
يک فيزيکدان بزرگ که گويا آدم با نمک و جالبی هم بوده است. ايشان خاطراتش از لحظات مختلف زندگی خود را تحت عنوان surly you are joking, Mr. Feynman منتشر کرده است و اين کتاب به تازگی به فارسی برگردان شده است. البته پيش از اين قسمتهای مختلف کتاب بطور مجزا ترجمه و در نشريات متعددی چاپ شده بود. بد نيست قسمتی از اين کتاب را بخوانيد...
تلفن زنگ زد.
- «سلام، شما فاينمن هستيد؟»
- «بله»
- «من جيم بيکر هستم» پسر نيلز بور بود. « من و پدرم مايليم با شما صحبت کنيم»
- « با من؟ من فاينمن هستم و فقط يک ...»
- «درست است. ساعت هشت خوبه؟»
ساعت هشت صبح به دفتری در حوزه بخش فنی رفتيم
- «ما داريم فکر ميکنيم که چطور کارايي بمب را بهتر کنيم. فلان و فلان ايده به نظرمان ميرسد. »
- گفتم: «نه فکر نميکنم که موثر باشد»
- او گفت: « نظرت در مورد فلان و بهمان چيست؟»
- گفتم: « اين بهتر است ولي يک چنين قضيه احمقانهای هم در آن هست»
اين مکالمه حدود دو ساعت طول کشيد و نظرات متعددی رد و بدل شد. بالاخره نيلزبور درحاليکه پيپش را روشن ميکرد گفت: « خب حالا ميتوانيم کله گنده ها را خبر کنيم»
بعد از آن پسرش شرح داد که قضيه از چه قرار بوده است. بار آخری که بور به آنجا آمده بود به پسرش گفته بود : « نام آن همکار کوچک ما را که آن عقب ايستاده به خاطر داري؟ او تنها کسی است که از من نميترسد و وقتي من عقيده احمقانهای دارم، آن را به من گوشزد ميکند، بنابراين دفعه بعد که خواستيم نظراتمان را به شور بگذاريم با اين افرادی که مدام ميگويند بله، بله دکتر بور، نميتوانيم کنار بياييم. او را دعوت کن و اول از هرچيزی با او صحبت خواهيم کرد.»
نوشته شده توسط علیرضا در تاریخ 18 مهر 1383
........
ادامه...